تبليغاتX
گلها هیچوقت خیانت نمیکنند
گلها هیچوقت خیانت نمیکنند
کاش می دانستی انتظار دیدنت چه مجازاتی است ... شاید دیگر چشم براهم نمی گذاشتی
زندگی؟

 

گاه كه به اطرافم مي انديشم به سادگي ولي سنگين درمي يابم كه چه اندازه گذشت و گذشتن سخت شده است ! چه خوب بود اگر همگي به اين توافق رسيده بوديم كه يا بگذر يا همان لحظه پاسخ بده هر چند خشونت بار .... و گهگاه به خود مي گويم كه « چه سخت است غريبانه گريستن ميان لبخندهاي دروغين .......» كاشكي كلام مي توانست دايره فكر مرا كالبدشكافي كند .... چه ساده غريب شده ايم و چه ساده فاصله ها به تصاعد رسيده اند .... مراقب باش پلها را يكي يكي شكستن كار ساده ايست ......ماندن و ايستادن و دوست داشتن و صبور ماندن ساده نيست و در اين ميان دوست داشته شدن و محبوب ماندن از همه چيز سخت تر است ... خيلي وقتها شده است كه پشت شوخي كه به روزگار دارم با خود فكر كرده ام آدمها مثل كرم ابريشم تنها سفيد و قهوه‌اي را ديده اند و بسياري مصرانه با همين دو رنگ عمر خود را سر مي كنند .... تنها پروانه ها رنگهاي هزار رنگ رنگين كمان شهرام عشق و ابديت را مي نوشند ....  چه خوبست پروانه شدن .... كاشكي دستت را دراز مي كردي تا من هم پروانه شوم ........

**************************************************************


زندگی را دیدی گفت که: من دلالم
در به در،در پی بدبختیها می گردید
تا اسارت بخرد
راستی را دیدی که گدایی میکرد؟
و فریب، پادشاهی می کرد.
آه،دیدی؟دیدی..........
ای عفیف به چه می اندیشی
قفل ها!؟
دست های آزاد
برترین هدیه به دیوارو غل و زنجیرند
ای عفیف قفل ها واسطه اند
قفل ها، فاسق شرعی در و زنجیرند
قفل ها.......!
راستی واسطه ها هم گاهی حق دارند
رمز آزادی در چنبر هر زنجیریست
قفل هم امیدی ست
قفل یعنی که کلیدی هم هست  
قفل یعنی که کلید
           
  
ما همیشه بر سر دو راهی انتخاب همه چیز و هیچ چیز
مانده ایم

 

|+| نوشته شده توسط النا در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385 ساعت 4:13 PM |

آینه

کشت مارا غم بی هم نفسی
                              تاکه رفتيم همه يار شدند

تاکه مرديم همه بيدارشدند
                              قدر آئينه بدانيد که هست
نه درآن لحظه که افتاد و
                         

                              شکست ...elena

 

آنگاه که زندگی همچون ترانه ای جاری می گردد شاد بودن آسان است اما ارزش انسان زمانی آشکار می گردد که در شرایط آشفته نیز لبخند به لب دارد 
********************
غروب شد خورشید رفت. آفتابگردان دنبال خورشید میگشت ناگهان ستاره ای چشمک زد آفتابگردان سرش را پایین انداخت. آری.... گلها هیچوقت خیانت نمیکنند.
********************
 
آنانکه زندگی را بستری از گلهای سرخ می دانند همیشه از خارهای آن شکایت دارند...
********************
 
کاش می دانستی انتظار دیدنت چه مجازاتی است ... شاید دیگر چشم براهم نمی گذاشتی
********************
 
عشق کرباسیست که طبیعت ان را نقاشی و تصور گلدوزی اش می کند
********************
 
سالها پیش از کنار دریا عبور کردی اما هنوز امواجش برای بوسیدن جای پایت می آیند و می روند

 

elena

 

|+| نوشته شده توسط النا در چهارشنبه سوم خرداد 1385 ساعت 11:14 PM |

بهشت همان راه بهشت است

بهشت همان راه بهشت است

وقتي كه عشق تمام محدوديت ها را ترك مي گويد،

به حقيقت مي رسد.

خود حقيقت مي شود.

پاياني ندارد، هيچ چيز سرراهش را نمي گيرد.

شكل اين نوا درخشان است

همچون ميليون ها خورشيد:

آن ويناي بي همتا نت هاي حقيقت را مي نوازد.

شكل اين نوا درخشان است

همچون ميليون ها خورشيد....

***********************************************************

طريق عشق ظريف است!

در آن هيچ پرسيدني و هيچ  ناپرسيدني وجود ندارد،

در آنجا فرد خويش را در پاهاي او گم مي كند،

در آنجا فرد در شوق جستن غرقه مي شود:

غوطه ور در اعماق عشق

همچون ماهي در آب.

عاشق هرگز در تقديم كردن سرش

براي خدمت به خدايش تاخير نمي كند

كبير راز اين عشق را برملا مي كند.

|+| نوشته شده توسط النا در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385 ساعت 8:50 PM |

تو کیستی

تو کیستی ، که من اینگونه ، بی تو بی تابم ؟

شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم

تو چیستی ، که من از موج هر تبسم تو

بسان قایق ، سر گشته ، روی گردابم !

تو در کدام سحر ، بر کدام اسب سپید ؟

تو را کدام خدا ؟

تو را کدام جهان ؟

تو در کدام کرانه ، تو از کدام صدف ؟

تو در کدام چمن ، همره کدام نسیم ؟

تو از کدام سبو؟

من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه

چه کرد با دل من آن نگاه شیرین ، آه

مدام پیش نگاهی ، مدام پیش نگاه

.چه آرزوی محالی است زیستن با تو

مرا همین بگذارند یک سخن با تو :

به من بگو که مرا از دهان شیر بگیر

به من بگو که برو در دهان شیر بمیر

بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف

ستاره ها را از آسمان بیار به زیر؟

ترا به هر چه تو گویی ، به دوستی سوگند

هر آنچه خواهی از من بخواه ، صبر مخواه .

که صبر ، راه درازی به مرگ پیوسته است

تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه

تو دور دست امیدی و پای من خسته است

همه وجود تو مهر است و جان من محروم

چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است.

|+| نوشته شده توسط النا در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385 ساعت 8:42 PM |

عاشقونه

        مهربونم،

         نازنينم، بهترينم.

                    عشقم، اميدم، جونم.

                                        با توام ، با تو، دنياي من.

ميخوام لحظه هام رو با تو بگذرونم. تمام لحظه هاي كه حالا دارم و نمي دونم چند سال، چند ماه، چند هفته، يا چندروز ديگه ميتونم و فرصت دارم با تو باشم يا نه؟!

ارزش اين لحظه ها رو با هيچ چيز ديگه نميتونم برابر بدونم.

ميخوام تو تمام لحظه هايي كه ميتونيم داشته باشيم،با تو باشم.

 كنارت،

         همراهت،

                          هم قدم

                            و هم نفس با نفس كشيدنت.

ميخوام تا ميتونم صداي قلب مهربونت رو بشنومتا ميتونم نفسهات رو بشنوم و حفظ كنم.

ميخوام ضربان قلبت رو بشمارم تا وقتي نيستي، از حفظ بشمارم و ثانيه هام رو با تو تنظيم كنم.

ميخوام حالا با تو باشم. چون نميدونم تا دو سه ماه ديگه. وقتي اين دوران تموم شد، چه اتفاقي ميخواد برام بيفته.

زندگيم تويي. لحظه هاي حضورت رو ازم دريغ نكن. به اندازه همه ثانيه هاي حضورت، بهت نياز دارم.

كنارم بمون، تا زنده بمونم. با من باش، تا دووم بيارم.

مراقب چشمات باش، تا اميدوار بمونم. مراقب قلبت باش، تا زنده بمونم. مراقبم باش، تا كنارت بمونم.

گفتم، هزار بار ديگه هم ميگم:

دوستت دارم. دوستت دارم. دوستت دارم. دوستت دارم. . . تا هر زمان كه زنده باشم.

نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم...
چون دنيا يه روز تموم ميشه...

نميخوام بگم که مثل گلی...
چون گل هم يه روز پژمرده ميشه...

نميخوام بگم که سياهی چشمات مثل شبهای پر ستاره اس...
چون شب هم بالاخره تموم ميشه...

نميخوام بگم که مثل آب پاک و زلالی...
چون آب که هميشه پاک نميمونه...

نميخوام بگم که دوستت دارم...
چون منکه اصلا دوستت ندارم...
بلکه من عاشقتم..

       چقدر سخته هر لحظه با تو بودن اما از تو دور بودن...

   عاشقانه دوست دارم ...                    

|+| نوشته شده توسط النا در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385 ساعت 8:31 PM |

چشمامو رو هم ميذارم و

تورو به يادم مي يارم و

                             دوباره دست تكون ميدن و

                             تو رو بهم نشون ميدن و

كم مي يارم آخه تورو

تو رو به يادم مي يارم و

                            دنيا نه ديگه مثل تو نداره

                            نداره نمي تونه بياره

دلها همه بيقراره عشقن

اما عشقه كه واسه تو بيقراره

                           هيشكي مثل تو نمي تونه

                           نمي تونه قلبم و بخونه

بگو بگو كدوم خيابون

كه من و به تو ميتونه برسونه

                          نه نداره دنيا مثل تو مثل تو

                          نداره دنيا مثل تو مثل توtirangirl
|+| نوشته شده توسط النا در یکشنبه بیستم فروردین 1385 ساعت 12:44 PM |

اگه سبزم اگه جنگل اگه ماهي اگه دريا

اگه اسمم همه جاهست روي لبهاتوكتابها

                                                  اگه رودم رود گنگم مثل بودا اگه پاك

                                                  اگه نوري به صليبم اگه گنجي زيرخاك

واسه توقد يه برگم پيش تورازي به مرگم

اگه پاكم مثل معبد اگه عاشق مثل هندو

                                                 مثل بندر واسه قايق واسه قايق مثل پارو

                                                 اگه عكس چهل ستونم اگه شهري بي حصار

واسه آرش تير آخر واسه جاده يه سوار

واسه توقد يه برگم پيش تورازي به مرگم

                                                اگه قيمتي ترين سنگ زمينم

                                                توي تابستون دستهاي تو برفم

اگه حرفهاي قشنگ هر كتابم

 براي اسم تو چند تا دونه حرفم

                                               اگه سيلم پيش تو قد يه قطره

                                               اگه كوهم پيش تو قد يه سوزن

اگه تن پوش بلند هر درختم

پيش تو اندازه ي دكمه پيرهن

                                               واسه توقد يه برگم پيش تورازي به مرگم

                                               اگه تلخي مثل نفرين اگه تندي مثل رگبار

اگه زخمي زخم كهنه

بغض يك در رو به ديوار

                                              اگه جام شوكراني تو عزيزي مثل آب

                                              اگه ترسي اگه وحشت مثل مردن توي خواب

                  واسه توقد يه برگم پيش تورازي به مرگمelena

|+| نوشته شده توسط النا در جمعه چهارم فروردین 1385 ساعت 11:49 AM |

elena

  بدان كه فقط يك زمان بسيار مهم وجود دارد و آن " حال " است . و مهمترين كس آن كس است كه " اكنون " مي بيني؛ زيرا هيچ گاه نمي داني كه آيا كس ديگري نيز خواهد بود كه با او روبرو شوي يانه و مهمترين كار

" نيكي كردن " به اوست ؛ زيرا انسان تنها براي نيكي كردن آفريده شده است...

|+| نوشته شده توسط النا در پنجشنبه سوم فروردین 1385 ساعت 5:10 PM |

انتظار
elena

ازدريچه

        با دل خسته لب بسته نگاه سرد

        ميكنم از چشم خواب آلوده خود

                                          صبحدم

                                                 بيرون

                                                       نگاهي...

|+| نوشته شده توسط النا در پنجشنبه سوم فروردین 1385 ساعت 5:3 PM |

هنوزم هر جا باشي عزيزتريني تو برام

هنوزم هر جا باشي عزيزتريني تو برام

 

هنوزم ياد تو هر جا و هميشه بامنه

ميدونم يه روز مياي دلم كه خيلي روشن

 

اگه تو ستاره شي بري به د شت آسمون

اگه روزمين باشي ندي تو حتي يه نشون

 

آخرش هر جا باشي يه روزي پيدات مي كنم

تو رو مالك دلم عاشق فردات مي كنم

 

اگه برگردي خونه غصه و ماتم چي چيه

كاش بياي در بزني من پشت در بگم كيه

 

نمي دوني كه چقدر جات توي خونه خاليه

كاش بياي در بزني من پشت در بگم كيهelena
|+| نوشته شده توسط النا در پنجشنبه سوم فروردین 1385 ساعت 0:22 AM |

elene

عشق چيست؟

معني ازدواج چيست؟؟!...

 

شاگردی از استادش پرسيد: عشق چيست؟ استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پرخوشه تــرين شــاخــه را بـياورِ به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد «چه آوردی؟» شاگرد با حسرت جواب داد

« هيچ! هر چه جلوتـر می رفتم خوشه های پر پشت تر می ديدم و به اميد پيدا کردن پر پشت ترين خوشه تا انتهای گندم زار رفتم» استاد گفت:«عشق يعنی همين» ... «پس شاگرد پرسيد: «پس ازدواج چيست؟» استاد به سخن آمد که: « به جـنگـل بـرو وبـلـنـدتـرين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی» شاگرد رفت و پس از مدت کوتـاهـی بـا درخـتی برگشت. استـاد پرسيد کــه شاگـــرد را چه شد و او در جواب گفت:«به جنگل رفتم و اولين درخت بـلـندی را کـه ديدم انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلوتر بروم بازم هم دست خالی برگردم.؟؟

 

حالا اگه منظورش رو فهميدي تو نظرات بگو(لطفا)

 

|+| نوشته شده توسط النا در پنجشنبه سوم فروردین 1385 ساعت 0:17 AM |

باران
elena

در مه آلود هواي خيس غم آور

پاره پاره رشته هاي نقره در تسبيح گوهر...

در اجاق باد آن افسرده دل آذر

كاندك اندك برگ هاي بيشه هاي سبز را بي شعله مي سوزد...

 

 

من در اين جا مانده ام خاموش

                                بر جا ايستاده

                                              سرد

 

وز دو چشم خسته اشك يآس مي ريزم به دامان

 

جاده خالي

زير باران!

|+| نوشته شده توسط النا در چهارشنبه دوم فروردین 1385 ساعت 5:7 PM |

برادر جان

                              

 

برادرجان برادرجان چه دلتنگم                  برادر جان نميدوني چه غمگينم

 

نميدوني نميدوني برادر جان                  گرفتار كدوم نفرين و طلسمم

 

نميدوني چه سخته دربه دربودن              مثل طوفان هميشه در سفر بودن

 

برادرجان برادرجان نميدوني                چه تلخ وارث درد پدر بودن

 

دلم تنگه برادر جان                         برادر جان دلم تنگه

 

دلم تنگه ازاين روزهاي بي اميد            ازاين شبگردي هاي خسته و مآيوس

 

از اين تكرار بيهوده دلم تنگه               هميشه يك غم ويك دردو يك كابوس

 

دلم تنگه برادر جان                         برادر جان دلم تنگه

 

دلم خوش نيست غمگينم برادر جان        ازاين تكراربي رؤيا و بي لبخند

 

چه تنهائي غمگيني كه غير از من         همه خوشبخت وعاشق عاشق و خرسند

 

به فردا دلخوشم شايد كه با فردا           طلوع خوب خوشبختي من باشه

 

شب و با رنج تنهائي من سر كن       شايد فرداروزعاشق شدن باشه

 

دلم تنگه برادر جان                         برادر جان دلم تنگه[IMG]http://i1.tinypic.com/s14zzs.jpg[/IMG]

|+| نوشته شده توسط النا در چهارشنبه دوم فروردین 1385 ساعت 4:49 PM |

باران

بر شرب بي پولك شب    

شرابه هاي بي دريغ باران...

 

در كنار ما بيگانه اي نيست

در كنار ما

         آشنائي نيست

 

خانه خاموش است و بر شرب سياه شب

شرابه هاي سيمين باران.

|+| نوشته شده توسط النا در سه شنبه یکم فروردین 1385 ساعت 7:51 PM |

شبانه

 

عشق

خاطره ايست به انتظار حدوث وتجدد نشسته

چرا كه آنان هر دو خفته اند

 

در اين سوي بستر

                    مردي

و زني

                   در آن سوي.

 

تند بادي بر درگاه و

                    تند بادي بر بام.

مردي و زني

                  خفته.

و در انتظار تكرار و حدوث

عشقي

خسته.

|+| نوشته شده توسط النا در سه شنبه یکم فروردین 1385 ساعت 7:50 PM |

سال نو مبارک

با چشمان تو

             مرا به الماس ستاره ها نيازي نيست.

 

                                   با آسمان

                                          بگو!

|+| نوشته شده توسط النا در سه شنبه یکم فروردین 1385 ساعت 7:48 PM |